۱. زنگ آخر است. خمودی و خستگی در چهرهٔ اغلب دانش آموزان قابل رؤیت است. با اندکی تأمّل در حالت چهره و نحوهٔ نگاه و لحن سلام و جنس رفتار بچه ها می توان دریافت که برخی از آنها انگار با زور و اجبار بر روی نیمکتها نشسته اند. حتی برخی از آنها اکراه دارند که بعد از بازگشت از زنگ تفریح بر آن تخته پاره های زبر و خشن که سرگل عمرشان را بر باد میدهد، بنشینند؛ اگر چشم بینا و گوش شنوا داشته باشیم در می یابیم که نارضایتی شان از فضای بی حاصل کلاس و وضع خسته کنندهٔ آن - که هرگز بر زبان نمی آورند - اکنون به انزجار آشکار بدل گشته است. احساس میکنم که اگر مستقیماً سرِ موضوع درس بروم، ممکن است کلاس مفیدی نداشته باشم. بنابراین میخواهم ذهن دانش آموزان را برای لحظاتی از چارچوب خشک و کلیشه ای برنامهٔ تکراری "نشستن و گفتن و برخاستن" دور کنم. احساس میکنم که اگر به جای دعوت به سکون و سکوت و اطاعت، سیری در حواشی داشته باشیم و سپس کم کم به موضوع درس برگردیم، بهتر است. از دانش آموزان سؤال میکنم؛ در دو زنگ قبلی چه درسهایی داشتید؟ همه یکصدا جواب می دهند؛ "هنر و ریاضی." صحبتم را طوری ادامه میدهم که بر ذهن شان اثر مثبت داشته باشد؛ میگویم؛ معلوم است که از کلاسهای هنر و ریاضی خیلی لذت برده اید. این را در حالت چهره های تان می بینم. برق نگاه ها و ذوق و اشتیاق و نشاط موجود در کلاس، حاکی از این است که آموزش هنر و ریاضی در دو زنگ قبلی برای تان لذتبخش بوده است (اغراق برای القاء مثبت). امیدوارم که کلاس علوم تجربی نیز برای تان مفید و سودمند باشد. اما پاسخ دانش آموزان ناامید کننده است؛ همه باهم میگویند؛ "در کلاس هنر که چیزی یادمان نمی دهند. ... معلم مان چیزی از هنر نمی داند؛ نه خط (منظورشان خوشنویسی است)، نه نقاشی، نه ... ." این جملات را همه باهم بر زبان جاری می سازند! برخی در این میان بدون اینکه من سؤالی بپرسم دلیل بی ثمر بودن کلاس هنر را اینگونه بیان میکنند؛ "تخصص معلم هُنرمان، «هنر» نیست. تخصص او «زبان» هست (منظورشان زبان انگلیسی است). کسی که از هنر چیزی بلد نیست، چگونه می تواند هنر بیاموزد؟ چه چیزی می تواند از هنر یاد دهد که ما هم لذت ببریم!؟" آری فرزندان ما در کلاس هشتم نیک میدانند که تخصص معلمان شان در آموزش و تربیت شان و بالاخره بر سرنوشت آنها اثر گذار است. خوب میدانند که سرگل عمرشان در چنین کلاسهایی بر باد میرود! اما بزرگان دستگاه و تعلیم و تربیت ظاهراً از این موضوع، سخت غافل اند.
۲. بعد از اتمام وظایف روزانه ام در مدرسه، راهی منزل میشوم. محل کار و منزلم در دو شهر جدا از هم اند. در نزدیک خروجی شهر و کنار خیابان خانم معلمی را می بینم که منتظر ماشین ایستاده است. از آنجایی که هم همکار است و هم اینکه چند سال پیش فرزندش دانش آموز ما بود، جهت ادای احترام توقف میکنم تا سوار شود. بعد از سلام و احوال پرسی سوار میشود و میگوید"بعد از ده سال خدمت در دورهٔ پیش دبستان، حق التدریس شده ام. ۵ ماه است که به عنوان آموزگار پایهٔ پنجم ابتدایی مشغول تدریس ام. در کلاسم ۳۸ نفر دانش آموز دارم. جا برای قرار دادن میز و نیمکت در کلاس نیست. برخی از دانش آموزان در نیمکتهای سه نفره می نشینند. دلم برای شان میسوزد. ۵ ماه از سال تحصیلی گذشته هنوز هیچ حقوقی نگرفته ام. دلم برای خودم نیز میسوزد! کرایه رفت و امدم را در مدت این ۵ ماه از جیب خانواده پرداخت کرده ام." او میگوید؛ "عیب ندارد؛ حقوق ندهند! ایکاش فقط حق بیمهٔ مان را پرداخت کنند!"
http://sedayemoallem.ir/یادداشت/item/8111-/بحران-کسری-و-کاستی-در-آموزش-و-پرورش-از-زبان-دانش-آموز-و-معلم
http://www.hamdelidaily.ir/index.php?year=1395&month=12&day=04&category=9&
برچسب:
نویسنده: یونا صادقی