چهار پرده از احوال این حوالی در کسری از یک شبانه روز
حمزهعلی نصیری ۱۴۰۱۰۳۰۲
۱) مقارن ده دقیقه بامداد، صدای جیغ و داد خانمی در کوچه بلند میشود و مردم را به سمت پنجرهها میکشاند. زن جوانی با کودکی در بغل، ترسان و لرزان و با صدای بریده بریده میگوید: "داشت فرزندم را از دستم میگرفت". نگاهها در تمام جهات میچرخد. جوانی در انتهای کوچه به سمت زمینهای پر از نخالهی ساختمانی در حال فرار است و در تاریکی شب از نگاه ناظران مضطرب، محوی میشود. داستان از این قرار است؛ خانم جوان بچه کوچکش را بغل کرده و برای خرید چند قلم خوراکی ضروری از بقالی سر کوچه -که فاصلهاش تا خانهی وی تنها ۳۶ متر است- از خانه خارج میشود و زود برمیگردد. اما همزمان با چرخاندن کلید درِ حیاط، جوانی که در کمینش بوده، به قصد ربودن کودک، به وی حملهور میشود و دستش را به کودک میرساند اما قدرت و مقاومت و هنگ و جنگ مادرانه، کودک را در دستان مادر نگه میدارد و همزمان با فریاد مادر، جوانِ کودک دزد پا به فرار میگذارد.
#از_کیف_قاپی_و_گوشی_قاپی_تا_کودک_قاپی
۲) مقارن ساعت یک و سی دقیقه بامداد برای کار ضروری از خانه خارج میشوم. طبق معمول، تکه استخوانهایی که از سفرهی شام جمع شده، برمیدارم تا در مسیرم جلوی سگهای بیپناه و ضعیف و بیقلمرو و بیغذا برسانم. در بلواری بسیار بسیار فراخ -که در آن وقت شب پرنده هم پر نمیزند- ماشین را کنار میکشم و فلاشر را روشن میکنم و پیاده میشوم و به سمت دو سگ که در میان یکی از سه فضای سبز وسیع وسط آن بلوار فراخ، در حال بو کشیدن محل نشیمن شبانگاهی آدمها هستند، میروم و تکه استخوانها را جلویشان میریزم و سریع به خودرو برمیگردم. ساعت نه و چهل و دو دقیقه صبح از پليس راهور ناجا این پیامک را دریافت میکنم:
"مالک محترم وسيله نقليه به شماره پلاک ... قبض صادر شده براي شما به شرح زير است:
شماره سريال: ....
تاريخ و ساعت: 1401/../..-01:43
محل تخلف: پاک...ت پاک...ت
نوع قبض: الصاقي
وسيله نقليه: سواري پرايد كرم
تخلف(ها): 1: توقف و سد معبر در سطح يا حريم تقاطعها و ميادين يا سطوح شطرنجي
مبلغ : 420000
میدانم که هیچیک از تخلفات لیست شده شامل حالم نمیشود. یقین دارم که در آن وقت شب که به قول معروف حتی پرنده هم در آنجا پر نمیزد، برچسب سد معبر هیچ وجاهتی ندارد. به محل توقفم رجوع میکنم. جایی که ایستادهام، نه محل خطکشی و عبور عابر پیاده هست، نه سطح شطرنجی، نه تقاطع و دور میدان!
با ملاحظه این ناجوانمردی از طرف کسی یا کسانی که اساساً باید الگوی جوانمردی و حافظ آسایش و امنیت باشند، حس ناامنی به سراغم میآید و جای خالی فتوت و مروت و البته امنیت را عملاً لمس میکنم.
۳) مقارن ساعت دوازده ظهر برای خرید سیبزمینی و پیاز و گوجه به مغازه محله میروم. مشغول جمع کردن سیبزمینی هستم که پسری حدوداً نه ساله وارد مغازه میشود و رو به فروشندهها کرده و میگوید: "پنج تومان گوجه بدید". یکی از فروشندهها جعبه گوجه را نشان میدهد و میگوید: "جمع کن". پسر تعدادی گوجه در پلاستیک میریزد و سر ترازو میرود. من مشغول کار خودم هستم که سخنان فروشنده را میشنوم: "پسر این، سی تومان گوجه است! ببر خالی کن". پسر تعدادی از گوجهها را خالی میکند و دوباره به سمت ترازو برمیگردد. من نیز همزمان با او سر ترازو میرسم. اسکناس پنج تومانی پسر روی پیشخوان، کنار ترازو هست. هفت عدد گوجه داخل پلاستیک، روی ترازوی دیجیتالی قرار میگیرد. فروشنده سه تا از گوجهها را برمیدارد اما باز هم ارزش چهار گوجه باقیمانده از پنج هزار تومان بیشتر است. فروشنده همه آن چهار گوجه داخل پلاستیک را یکی یکی بر میدارد و سبک-سنگین میکند اما نمیتواند با جابجایی آنها، وزنشان را با پنج هزار تومان میزان کند. فروشنده دوم پلاستیک را میگیرد و در جعبه، خالی میکند تا خودش چند گوجه مناسب به ارزش پنج هزار تومان برای پسرک جمع کند. در این حین، پسرک با حسرت محوی تماشای موزهای چهلهزار تومانی میشود! فروشنده با پنج عدد گوجه به سمت ترازو بر میگردد ولی بازهم سنگین است و ارزشش بسیار بیشتر از پنج هزار تومان! یکی از گوجهها را از پلاستیک درمیآورند. این بار هم وزن گوجهها به نفع پسرک و به ضرر فروشندهها سگینی میکند اما فروشندهها کلافه میشوند و چهار عدد گوجه را با دریافت پنج هزار تومان دست پسرک میدهند و میگویند ولش کن بابا!
واقعیت این است که که برخی از شهروندان ایرانی به خرید "گرمی" اقلامی مثل گوجه و سیب زمینی روی آوردهاند و سفرهها تا این حد کوچک و خالی شده است!
۴) دقایقی بعد از مشاهدهی صحنهی فوق، صدای مردی در کوچه به گوش میرسد: "تعمیر یخچال، تعمیر اجاق گاز، تعمیرِ...".
از پنجره نگاهش میکنم. جوانی هست تقریباً بیست و پنج ساله. یک گونی برنج خالی در دست دارد و آهسته قدم میزند و با صدای بلند، "کار" میجوید. ظاهراً تمام ابزار کارش در ته گونی محو شدهاند. با خود میگویم؛ چه امیدوار! چه ناامید!؛ ناامید از بازار کار! امیدوار از اینکه شاید لقمه نانی گیرش بیاید!
اما روز، هنوز تمام نشده است و پردههایی از این دست در سکوی نمایش فلاکت اقتصادی و فرهنگی زیاد است!
+ نوشته شده در دوشنبه ۲ خرداد ۱۴۰۱ ساعت 15:55 توسط حمزه علی نصیری
|
سروش هشترود...
ما را در سایت سروش هشترود دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 186
تاريخ: جمعه
6 خرداد
1401 ساعت: 14:00